تبليغاتX
ASHESGTARIN
ASHESGTARIN
شعرهای عاشقانه
تنهایی

 

تنهاترین

دلم گرفت از این همه سکوت

چرا ؟ مرا نمی خوانی

دلم گرفت از این همه تنهایی

چرا؟ نمی آیی

تا من دوباره معنای عشق را بفهمم

وسعت عمیق جاذبه را

چرا گریه نکنم؟

وقتی که جمعه به غروب می رسد

چه هفته هایی که بی تو رفتند

و چه هفته هایی که بی تو می آیند

اینجا شمعی رو  به خاموشیست

و این خانه پر است از آه

آه !!

که انتظار هم به ستوه آمده

از کدام کوچه خواهی آمد؟

کدام روز؟

دلم گرفت از این همه دیوار

که مرا از تو می کند

دلم گرفت از این همه کوچه

که بن بست است

بگذار

سر راهت

تنهاترین منتظر باشم

تا تو هم تنهاترین

خاطره سبز من باشی

 

 

دوستت دارم

از بس که آسمان دلم ابریست

تمام خاطراتم نمناک شده است

نمی دانم چرا؟

دریا را هم که دیدم

به یاد تو افتادم

روی ماسه های ساحل نوشتم

اگر طاقت شنیدن داری

من شهامت گفتن دارم

دوباره به دریا نگاه کردم

باز برگشتم

این بار روی ماسه ها نوشتم

دوستت دارم

 

 

تنهایی ماه

ماه هم تنها بود

صورت خندانش

پشت این شیشه تاریک

چه قدر زیبا بود

ماه بر من خندید

من که آن روز دلم دریا بود

موج مواج تو هم پیدا بود

مثل یک دست

که یاری طلبد

 دست من رو به دعای ملکوتی

وا بود

هر چه بود و همه جا

صحبت از

عاشق بی پروا بود

شاید آن ابر

همان ابر بزرگ

 شاهد گریه بی همتا بود

پس چرا؟

نیمه پنهانی ماه

زیر ابری نگران تنها بود !

کاش آن لحظه

که باران بارید

همه چیز و همه جا را می شست

پشت این شیشه تاریک

دلم پیدا بود

فکر فردای پس از ظلمت را

در سرم غوغا بود

بر لبم زمزمه فردا بود

آه!! فردا آمد!

باز باران بارید

ماه را فهمیدم

که چه قدر تنها بود!

دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند

چیزی شبـیــه گریه زلالم نمی كند

 

 پاییز زرد هم که خجالت نمی کشد

رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند

 

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!

وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند

 

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند...

 

این اولین شب است كه بوی خیال تو

درگــــیرِ فكـرهایِ محـالم نمی كند .

 

حالا كه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـــال شـامل حالـم نمی كند ،

 

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند .

شعر از یاور

|+| نوشته شده توسط ROYA در دوشنبه 1387/04/31 و ساعت 12:24 PM |
صبوری

 

  صبور

برام از قصه ی تنهایی می گی

برام از درد دوتا ماهی می گی

برام از قشون قشون لشکر غم

از شب کبود تنهایی می گی

برام از خاطره های قصه می گی

از یه درد بی دوا قصه می گی

برام از دلتنگی بی انتها

از تب فاصله های قصه می گی

من هنوزم یه صبور بی صدام

من هنوزم یه غریب بی پنام

من هنوزم پر خواهش دلم

من هنوزم یه کویر کهنه پام

برام از غصه نگو ، قصه نگو

برام از عاشق دلخسته نگو

برام از درد نگو ، سرد نگو

برام از عاشق بی درد نگو

حرفی از باد بزن داد بزن

حرفی از اسیر دلشاد بزن

از غم راه نگو ، آه نگو

از شب دلگیر بی ماه

من هنوزم یه صبور بی صدام

من هنوزم یه غریب بی پنام

من هنوزم پر خواهش دلم

من هنوزم یه کویر پام

  تو کی هستی

تو کی هستی؟ نمی دونم

از کدوم ایل و تباری

که شروعت زندگی بود

ای که از جنس بهاری

تو کدوم ستاره ای نور

که چشات پر از فروغ

یا کدوم وسعت نابی

که صدات پر از بلوغ

توکدوم وسوسه هستی

که نبودنت شکسته

از کجای خواب و رویا

شب من دل به تو بسته

می دونم کوچه قلبم

تنگ و تاریک و حقیر

اما کاشکی تو بدونی

که دلم پای تو گیر

 

 

   شبگرد

شبگرد دنيايم بگو كو روشنايي

اي جان جانانم كجا رخ مي نمايي؟

شبگرد دنيايم درين شبهاي وحشت

جانم به لب آمد ازين بي همنوايي

من دربه در دنبال عشقم عشق مجنون

عشقي كه زر گشته ومن همچون گدايي

اينجا كويرست وعطش ،طغيان مرگست

جايي به من بنما كه دريابم صفايي

برچشمهايم بر دلم غم لانه كرده

مدهوش ونوميدم بيابـم آشنايـي

در انتهاي لحظه ها يك نور پيداست

شايد سرابست او، رهی،شايد رهايي

اي يار شيرينتر ز جان شور آفرين باش

شوري كه جاني بخشدم دراين جدايي

غوغاي روزم را به شبها هديه كردم

شايد شوي نوري درين شبها بيايي

 

شعر از یاور

   

|+| نوشته شده توسط ROYA در پنجشنبه 1387/04/20 و ساعت 1:43 AM |

 

روز ازل

از همان روز ازل آب گذشت از سر من

چه غم ار باد برد خرمن خاكستر من

من به اين خواستن و باختنم ساخته ام

بيخودی پا مكش ای حوصله از باور من

اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك

شرمساراست زمين از دل خاكی تر من

گر خوشيهای مرا دوست به بيداد گرفت

بعد از اين دربدری دلخوشـی ديگر من

گله اي نيست اگر عاقبـتم مرگ شود؛

آخرين سهم من و خاطر غـم پرور من

هرگز ازخيره سری دست نخواهم برداشت!

مشو بی فايده ای عشق ملامتگر مـن

 شعر از یاور

 

 

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال

 خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندمو یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که زچشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که ترا دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی ودرد

نگاهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 

 من نیستم

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند

كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان

بوی یك سیگار زرمی آید و من نیستم

خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی كه تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود

روزی آخر یك نفر می آید و من نیستم

 

شعر از یاور

|+| نوشته شده توسط ROYA در سه شنبه 1387/04/11 و ساعت 5:59 PM |

سیه چشمی به کار عشق استاد

درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجر او عالمی را بردم از یاد

 

اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه
 
 اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه
 
 غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم
 
 بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه
 
 لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو
 
 مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه
 
 داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو
 
 کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه
 
 تو چی هستی ؟
 
 تو چی هستی که تماشا کردنت
 
 مثل پر به آسمون گشودنه
 
 تو کی هستی ؟
 
 تو کی هستی که تمام لحظه ها
 
 بی تو بودن ، مثل با تو بودنه
 
 زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات
 
 جنگل جادویی در به دری های منه
 
 گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه
 
 زنجیر سیاه موندن برای پای منه

 

کسی مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وانماند

خدا را در قفای کاروان ها

غریبی در بیابان جا نماند

 

|+| نوشته شده توسط ROYA در یکشنبه 1387/04/02 و ساعت 1:2 PM |

 

میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می زارم
با خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم برش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هرچی رو باید بدونم دستم می گه
من و تو ی آیینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تمومه قصه ها
رنگ غربت تو تمومه لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا

آینه می گه تو همونی که یک روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
غریبی بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می کنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون

 

جوونیمو آسون گرفتی زندگی زندگی
تو با قیمت جون گرفتی زندگی زندگی
شدم چون غباری ،به راهی نشسته
تویی خوب و محکم ،منم پیر و خسته
به جای هر خنده سیل اشکم روونه کردی
من و کشتی و استقامتم رو بهونه کردی
ای کاش از اول جدا از تو بودم
هنگام زادن سوا از تو بودم
ناخونده دنیا چرا نصیب من شد
هم مونس روز بی شکیب من شد
کسی نیاسوده منم
شادی نیاموخته منم

|+| نوشته شده توسط ROYA در پنجشنبه 1387/03/23 و ساعت 6:26 PM |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس